[Thursday, July 09, 2009]
[
Link] [
]
24
*****************************************************
[Thursday, June 25, 2009]
[
Link] [
]
ما ها نسل سوخته ایم. اما سوخته مون رو هم ول نمی کنن . اونم هی می اندازن تو ماهیتابه و سرخ می کنن.
بابا چی می خواین از جونمون؟
[Thursday, June 18, 2009]
[
Link] [
]
دارم خفه می شم. نمی دونم اینجا بودن سخت تره یا اونجا. اینجا که جهنمه...
[Monday, June 15, 2009]
[
Link] [
]
«آن که هنوز زنده است،
نگويد «هرگز»،
آن چه ثابت و پابرجاست،
ثابت و پابرجا نيست،
دنيا اين چنين که هست نمیماند.»
برتولد برشت
(
+)
[Thursday, June 11, 2009]
[
Link] [
]
کاش 18 سالم بود و الان در تهران بودم...
بابا اونجا چه خبره؟ این عکس ها و چیزایی که تو یو تیوپ هست دیگه چی می گن؟ این چیزی که من می بینم خیلی بیشتر از دوم خرداد است. یه پا انقلابه اونجا که. خیلی تمرکز داشتم حالا با بساطی که انتخابات راه انداخته که دیگه نمی تونم خودمو جمع و جور کنم و مثل بچه آدم کار کنم. همش دارم اخبار و وبلاگ و لینک های بچه هارو چک می کنم. حس های مختلف و متضادی دارم. حرص می خورم، گریه ام می گیره. ناراحت می شم، خوشحال می شم. امیدوار میشم بعد بلافاصله عمو جغد شاخدار وجودم می زنه تو ذوقم! من که فعلا کسی رو گیر نیاوردم بهم راید بده تا برم رای بدم. تجربه ثابت کرده خدا بزرگه و بالاخره جور می شه. این دفعه حیفه رای ندم و شریک نباشم.
ضمنا بی زحمت همون مرحله اول قال قضیه رو بکنین که شدیدا کار و زندگی دارم.
[Wednesday, June 10, 2009]
[
Link] [
]
واقعگرا باشیم تا بعداً سرخورده نشویم
برای رای دادن باید به شهر دیگری بروم. ماشین ندارم و اگه کسی پیدا بشه که بهم راید بده رای می دم. رای می دم تا چهار سال عذاب وجدان نداشته باشم. رای می دم ولی ایندفعه با سال 76 خیلی فرق می کنه. خودمو جر نمی دم برای کسی که دارم بهش رای می دم و خودمو جر نمی دم تا کسی رو قانع به رای دادن بکنم چون خودم هم با شک و تردید دارم انتخاب می کنم و فقط مسوولیت قسمت خودم رو قبول می کنم. خیلی واقع بین تر از گذشته ام و بی خودی احساساتی و هیجان زده نیستم. به قول نگین (
نقطه الف) یادمون باشه که اگر رای میدهیم، بدانیم که قرار نیست از فردایش چیز زیادی تغییر کند. یادمان باشد که فضای انتخابات، فضای تبلیغات غلوآمیز است و کمتر از نصفش هم عملی نخواهدشد. پس واقعگرا باشیم تا بعداً سرخورده نشویم! بدانیم برای چی داریم رای میدهیم و بعدش هم چقدر باید توقع داشتهباشیم و اصلاً توقع چه چیزهایی را داشتهباشیم.
[Saturday, June 06, 2009]
[
Link] [
]
از اول هم نمیخواست هفت نفره بخرد ولی فروشنده قانعش کرده بود که اگر الان هفت نفره را یکجا بخرد به صرفه تر از آن است که بعد ها بخواهد دو تا یک نفره به مبلمانش اضافه کند . ماشین حساب را برداشته بود و جوری محاسبه کرده بود که آخرسر نیم نفر به نفع خریدار میشد . او هم خریده بود . از خودش تعجب میکرد که زمانی خیال کرده بوده میتواند شش نفر را دور و بر خود جمع کند. باید از همان فروشنده ی مبل میپرسید چطورر میشود همان نیم نفر را جوری راضی نگه داشت که اگر سالی ... ماهی ... عصر دلگیری هوس کردی چایت را با او بخوری بهانه نیاورد و بیاید روی نیم نفر از مبلمانت بنشیند و در سکوت چای بخورد .
آنجا که پنچرگیری ها تمام می شوند . جامد حبیبی . نشر ققنوس
وبلاگ جزیره
[Sunday, May 31, 2009]
[
Link] [
]
چقدر این شعر اخوان مرا می ترساند...
" هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد! "
(
+)
[
Link] [
]
نمیدانم خوب است یا بد. تا بوده همین بوده. وقتی کسی که دوستش دارم یک قدم به من نزدیک میشود من نیم قدم به سمتش برمیدارم، وقتی یک قدم از من دور میشود من دو قدم از او دور میشوم ... دور میشوم. (
+)
[Friday, May 29, 2009]
[
Link] [
]
Doorknob - communication

شاید برای شما هم پیش آمده باشد، نشستهاید به گفتوگو با دوستی، یک ساعت، دو ساعت، بلکه هم بیشتر، حرف زدهاید و بحث کردهاید، هیچی به هیچی، یعنی ضرر نکردهاید، فایدهای هم نبُردهاید. امّا وقتِ خداحافظی، همینطوری که دوستتان میخواهد برود، مثلن ایستاده جلوی در، دستش روی دستگیره است، قبلِ ختم کلام، حرفی را میگوید که با گفتناش دهان شما باز میماند تا کجاااااا! یکهو میشنوی که میگوید: «راستی، من از همسرم جدا شدم!»
آیا بعدتر با خودتان فکر کردهاید یعنی چی میشود که آدم همچین حرفهایی را میگذارد برای وقتِ رفتن؟ قدر مسلّم اینطوری نبوده که دوستِ آدم یک موضوعی، شبیه جدایی از همسرش را، فراموش کرده باشد و یکهو دمِ رفتن به خاطر آورده و گفته و …
نه! دوستِ آدم همچین موضوعی را گذاشته برای آن زمانیکه مطمئن باشد دیگر وقتی نیست برای تعریف و توضیح بیشتر. بعد، شما با خودت فکر میکنی چهطور چیزی نگفت؟ این همه با تو نشسته، حرف زده امّا … کمکم یادت میآید عکسالعملهای دوستات را در همهی مدّتی که مشغول بودید به گفتوگو، با خودت میگویی: اوه، پس بگو چرا خوشحال نشد از ازدواجِ زهرا یا چرا غم نشست به چهرهاش وقتی دربارهی خالهی پیر تنهایش میگفت و … تازهتازه، دوزاریات میافتد که ای دل غافل! شاید هم نه، دوست آدم هیچ کنش و واکنش مرتبطی را نشان نداده باشد از خودش، خودداری محض!
«ارتباط دستگیرهای» (Doorknob - communication) یکی از سرفصلهای درسی ما بود در دانشگاه. یکجور علامت است که نشان میدهد آدم دچار یکجور تضادعاطفی شدید است برای گفتن/ناگفتن حرفی. حالا یا آن حرف دربارهی یک موضوع تابویی است یا حرفی که صحبت کردن دربارهی آن سخت است و غمانگیز. آدم دوست دارد دربارهی آن با کسی حرف بزند امّا مقاومتهایی هم وجود دارد. هی با خودمان درگیر هستیم که آخر بگوییم یا بیخیالی طی کنیم؟ درنهایت، زمانی که اطمینان داریم وقت کافی وجود ندارد برای طرح کامل موضوع، اشاره میکنیم بهش تا قدری آسودهخاطر شویم.
اینجور اوقات، اگر شما دوست خوبی باشی، این نشانه را درک میکنی، یادت میماند دوباره که این آدمِ رفیق را دیدی، یکجوری بگویی و برخورد کنی که یعنی ترس و تنهایی او را فهمیدهای. بهدور از پیشداوری، همدم میشوی برایش تا دستکم با یکی حرف بزند از رنجها و دردهایش. اگر هم میبینی همچین توانی را در خود سراغ نداری، لطفن زبان به دهان بگیر و پند و نصیحتهای طوطیوارِ پُرطعنهات را بگذار برای خودت. محض ارضای فضولی هم دوباره این موضوع را طرح نکن. اگر بلد نیستی باری از دوشِ رفیقات برداری، دیگر درد اضافهکُن نباش! اینطوری دوستتری.
(
+)
+
حریم روح آدمی،گاهی سر جمع حرف هایی است که نمی زند. (
+)
[
Link] [
]

شبی بود به یاد ماندنی. زنده باد پروانه هام. زنده باد خودم و زنده باد دوستان نازنینم که باعث شدن "حس دوست داشتنی بودن" ام گل بکند و بدونم هنوز هم توانایی هامو حفظ کردم و کافیه که لب تر کنم. حالا وارد جزئیات نمی شم. فعلا فظ :دی
[Thursday, May 28, 2009]
[
Link] [
]
[Tuesday, May 26, 2009]
[
Link] [
]
[
Link] [
]
“i’ve learned that people will forget what you said, people will forget what you did, but people will never forget how you made them feel”
-maya angelou (
+)
[
Link] [
]
آقا جون به تو چه؟
شب کابوس دیدم ایرانم و بالاخره بر خلاف مبارزات نفس گیر و برخلاف میل، تن دادم که دماغم رو عمل کنم و اون قوز کوچولو رو که چونان خاری بر چشم همگان می رفت را بردارم. جزئیات یادمه. محل عمل یه جایی تو مایه های دندون پزشکی بود و هیچ دردی هم نداشت. جالب اینجاست که بعد از عمل هیچ بنی بشری متوجه تغییرات دماغم نشد و هیچ کامنتی نداد! هی به همه نگاه می کردم که بابا بالاخره عمل کردم ببینین الان دماغم صاف صاف است. اما انگار نه انگار هیچ کی اصلا نمی فهمید که عمل کردم.
باور کنید در مدتی که اینجا هستم قوز دماغم رو فراموش کردم و از حالت دفاعی اومدم بیرون. از بس که اینجا بر عکس ایران کسی حق خودش نمی دونه که از این مدل کامنتا بده. به جان خودم اینجا از بنی بشری کامنتی نازکتر از گل نشنیدم. همش می گن سرت قشنگه،دمت قشنگه... دیگه بدجنسشون که می خواد حالتو بگیره و بگه امروز زشت شدی خیلی محتاطانه می گه: "امروز خیلی خسته به نظر میای" (اینم از خبث باطنی اش خبر دارم، اگر نه تکه به نظر نمیاد)
الهی مار بگزد زبانی را که گیر به دماغ دیگران می ده و وقتی می گی خیلی ممنون از کامنتتون ولی من راضی ام به همینی که دارم بازم ول نمی کنه و بلافاصه با ابروهای بالا رفته میگه: "آخه چرا؟!!"
آقا شاید یکی از خود شیفته است و اون قوز لامصب رو دوست داره و حوصله هم نداره هیچ گونه توضیحی بده. همین والسلام. تو خوابم راحت نمی گذارن آدمو!
[Monday, May 25, 2009]
[
Link] [
]
Sepi Lamehi's website launchمثل همیشه متفاوت و جسور و آزاد. دوسشون داشتم به دلایلی...
[Sunday, May 24, 2009]
[
Link] [
]
گله نکن، به دل نگیر از من، که گاهی با همهها میخندم و لبخند، اما با تو اشک و آه.
با همهها خسته نیستم و میتوانم، با تو جان ندارم و نمیتوانم.
گله نکن که از همهها میشنوم و به رو نمیآورم و به دل میگیرم، اما با تو، از تو، میشنوم و طاقت نمیآورم؛ میگویم و به رو میآورم که به دل نگیرم.
باور کن کم ماندهاند از آنها که من با آنها، من ماندهام.
باور کن کم ماندهاند از آنها که کنارشان این ردای سنگین را میتوانم بردارم از دوش، سبک شوم، و بیخجالت، گیرم که با اندوه، خودم باشم.
ببخش من را٬ تحملام کن گاهی، بگذار که فراموش نکنم این من را، که بتوانم خودم را تاب بیاورم.
(
+)
[
Link] [
]
*
بعد از بی خوابی شبانه
بعد از سردرد صبحانه
بعد از دعوای گیرانه
بعد از قلبی آرزده
بعد از روانی پریشیده
بعد از اعصابی روزبه انه. (اشاره به بیمارستان روزبه)
بعد از افسردگی همواره
پس کی میایی ای ستاره رهایی بخش من؟
[Saturday, May 23, 2009]
[
Link] [
]
روزهایی هست که آدم نیاز دارد نه کار کند ، نه عذاب وجدان کار نکردن داشته باشد . نه به کتابهای نخوانده اش فکر کند نه دلش به حال قلب ریده شده خودش بسوزد . نه از کسی دلخور باشد ، نه از توجه کسی تشکر کند . نه یاد لیست خریدش بیفتد ، نه یاد چگونگی کیفیت سال آینده اش. روزهایی هست که آدم فقط باید بنشیند ، بستنی پسته ای لیس بزند و با خوشی توی یوتیوپ بچرخد و پاهایش را تکان دهد (
+)
[
Link] [
]
moveable feast

If you are lucky enough to have lived in Paris as a young woman, then wherever you go for the rest of your life, it stays with you, for Paris is a moveable feast.”
-Hemingway (
+)
[Friday, May 22, 2009]
[
Link] [
]
راستی امروز ششمین ماهه.
هاهاها... نمی دونم چرا یاده "راستی خودمم آق بابام" افتادم.
[
Link] [
]

یه کارایی هستن که باید بالاخره یه زمانی رو براشون کنار بگذاری و انجامشون بدی. امروز من، می شه گفت صرف این کارا شد.
1) نزدیک دو هفته بود که دوچرخه ام پنچر شده بود. امروز بعد از دیدن یه خودآموز پنچر گیری در اینترنت خودم دست به کار شدم و بعد از خرید آفتابه لگن در عرض جیک ثانیه دوچرخه رو از حالت لنگ در هوایی در آوردم.
2) فرم های دنگ و فنگ داره بیمه م رو پر کردم و پست کردم به امید اینکه پول دوا درمون ام رو از حلقومشون در آرم.
3) دسک تاپ و لپ تاپم رو آب و جارو و اورگانایزد کردم و یه بک آپ اساسی گرفتم.
4) چهار تا دفتر
Black n’ Red اینترنتی سفارش دادم چون هیچ جایی پیدا نمی شدن. از موقعی که ریپورت های روزانه ام رو تو این دفتر می نویسم به ریسرچم علاقه مند شدم. جدی می گم.
5) خیلی وقت بود که باید پتانسیل یکی از کد ها رو از تو دل کد در میاوردم و می گذاشتم تو یه ساب روتین و به علت فراخی با**سن هی عقب می انداختم. امروز نسبتا شرش کنده شد.
6) زنیت برای خودش از
اینا خرید. عاشق شدم چه عاشق شدنی! اونقد راحته که خدا می دونه. شاید منم برای تولد یه نفر براش بخرم. :دی حالا اصلا عکسشم می گذارم.
بسه دیگه! الانم آش و لاش پای تلویزیون نشستم و دارم ساب وی (میت بال) که از بغل خونه ام گرفتم می زنم. اول می خواستم بیام و تخم مرغ درست کنم که یادم افتاد نون ندارم. خوشبختانه بغل دست خونه ام یه ساب وی و یه استارباکس و یه غذای مکزیکی فروشی وجود داره. برای همین مطمئنا هیچ وقت از گرسنگی نخواهم مرد.
[
Link] [
]
آدمها بايد بلد باشند وقتی کسی بهشان میگويد بايد بروم، يعنی بايد برود..
اوهوم..
بعد خوب اينجوریست که بعضی بعدازظهرها خانه برق میزند و يکجورِ خوبی خنک و خلوت و دلچسب است.. انگار يک نصفه طالبی را با رندهی ريز دسته قرمز رنديده باشیش توی ليوان بزرگِ آبجوخوری، يکجوری که آب سبز ملايمش معلق مانده باشد ميان کيوبهای کوچک يخ و قاشق نقرهایِ باريک و بلند.. بعد بفهمینفهمی بوی عرق شاهنسترن هم هرازگاهی بپيچد توی هوا.. رگهی آفتاب دمِ عصر هم ردش افتاده باشد روی فرش خشتیِ چارگوش کف زمين.. بعد همانجور که خودت را رها کردهای توی قصهی کتاب و داری با انگشتت قطعههای يخ را هل میدهی پايين، موبايلت سوتزنان صفحهاش را به رخ بکشد که هوی، من هستم هنوزها.. بعد همانجور که با دست چپ گوشهی بالای صفحهی شصتونه را نگه داشتهای، همانجور که دست راستت دارد برای خودش يخهای کوچک سربههوا را هل میدهد پايين، آنقدر اسمش را تماشا کنی تا خسته شود سوت زدن از سرش بيفتد.. بعد با خودت فکر کنی چه دلم حرف نزدن میخواهد با آدم پشت آن شماره آدمِ پشت آن اسم.. با خودت فکر کنی چه حس سبُکِ خوبِ قابل احترامی.. چه روراست شدهام با زنِ ملاحظهکاری که توی من است.. بعد با خودت فکر کنی چه دلم جاکن شدن میخواهد دوباره، ازينجا، ازين اسمها، ازين شمارهها، ازين کلمهها.. بعد..
بعد يادِ حرف تو میافتم.. برايم از دلنگرانیهايت نوشته بودی.. از «حزنِ پریشانِ نیامدههای کاشهیچوقتنیاید».. از «کورهراههایی که سر یک پیچِ ناغافل، من جا بمانم و تو راهت را بکشی و بروی».. از «بس که آدمِ ماندن ندیدم تو را».. بعد با خودم فکر میکنم اوهوم.. راست میگويی انگار.. هميشه وقتی رسيده که ديگر آدمِ ماندن نبودهام.. که سبُک شدهام آرام ماندهام ازين نماندن، ازين رفتنام..
اما حالا وسط همين رخوتِ دلچسبِ بعدازظهر بهاریِ آخر هفته، اين را برايت يادداشت میگذارم اينجا، که يادت باشد يک وقتی يک روزی شبی توی يکی از همان وقتهای سرِ فرصتمان، که نشستهام توی بغلت دستهايت پيچيده دورم دنيا امن و امان است در آغوشت، ازم بپرسی برايت بگويم چی شد چهجوری میشود آرام و روراست و سبُک خودت را ببينی که داری میروی، که رفتهای.. که يعنی هميشه هم اينجوری نبوده اينجوری نيست که من آدمِ هميشهنماندن باشم، نه.. آدمها هم زيادآدمِ نگهداشتن نيستند.. آدمها دلشان میخواهد به جای تورابرایخودشاننگهداشتن، تو را برای خودشان داشته باشند.. بعد اينجوری میشود که رشتهی نگهداشتهگیها گره میخورد به داشتهها و ناداشتهها و الخ، بعد يکهو میبينی ديگر چيزی نيست چيزی نمانده برای نگاهداشتنات.. بعد میشوی آدمِ نماندن، آدمِ رفتن..
اوهوم.. يادم بينداز يک وقتی يواشکی زير گوشت بگويم چهکار کنی برای نگهداشتنام.. نرفتنام.. که بگويم میمانم، نمیرومات..(
+)
[Thursday, May 21, 2009]
[
Link] [
]
:))
برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا میخواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد، اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد
محسن مخملباف
+
وای خیلی چسبید!
[Tuesday, May 19, 2009]
[
Link] [
]
CopyRight © 2006 Takineh.blogspot